شاید یک یاد!
با سلام خدمت همکاران محترم
مدت زیادی هست که از همه همکلاسی های گذشته و همکاران امروز بی خبرم.
زندگی و در کنار آن مشکلات انقدر زیاد شده که وقت احوال پرسی و حتی فرصت یه تک زنگ زدن ( ! ) هم نداریم یا خودمان بی وفایی میکنیم؟!
حتی این وبلاگ نیاز گاهی ماه ها سوت و کور می ماند وفقط عده ای اندک سر میزنند.
امیدوارم همه همکلاسی ها در هر کجا که هستند تنی سالم و دلی سرشار از امید و شادی داشته باشند.
(می دانم سخت است ولی آرزو بر جوانان عیب نیست!)
میخواهم یک مشکلی را اینجا مطرح کنم شاید بهانه ای شود برای یاد از همدیگر.
امسال معلم یک کلاسی شدم که انرژی بسیاری ازم میگیره.
کلاس دوم تجربی
این کلاس فکر میکنم مدیر قبلی طوری باهاشون برخورد کرده که پر توقع و پر رو شدن و مدیر جدید هر چند به شدت قبلی نیست ولی گویا در مسیر مدیر قبلی داره قدم برمیداره هرچند قضاوت هنوز زوده!
من وقتی وارد این کلاس میشم دهنمو باز نکرده زنگ میخوره. نیم ساعت مبصری میکنم بعد در حین تدریس هنوز جملم تموم نشده میپرسن چی شد؟
گاهی به اصطلاح هنوز راه نرفته میخوان بدوئن ، گاهی با بغل دستی حرف میزنن، و گاهی سوالایی می پرسن که ادم به وجود یک ذره مغز در سر انها شک میکنه، و گاهی یک تقسیم بر 2 مساوی نیم رو هم نمی تونن بنویسن و من فکر میکنم اینها از مهدکودک منتقل شدن به این کلاس، تکلیف انجام نمیدهند و متوسط نمره مهر ماهشون 12.5 بود ، گاهی سوال پیش پا افتاده ای را می پرسن که اگر قدیم بود حتما اونها را به فلک میبستم!! و بالاخره وقتی انقدر صحبت کردم که در نهایت توپوق ! میزنم مسخره ها و خندیدن هایشان شروع میشود. واقعا نمیدانم چگونه میتوانم در این کلاس تدریس کنم!!!! شیرازه کار از دستم در رفته. و واقعا مستاصل و درمانده شده ام.
اومدم اینجا هم یادی ازهمکاران کرده باشم و هم از شما راهنمایی بخوام.
امیدوارم مصداق این ضرب المثل نشم که سلام گرگ بی طمع نیست!
موفق و موید باشید
پ.ن. غلطهای انشایی بنده را هم نادیده بگیرید. با تشکر
با سلام