دیدین مادر گنجشکه وقتی می خواد به جوجه ش درس پرواز یاد بده،چی کار می کنه؟

اون جوجه طفلی ای ،که هنوز پر و بالش درست و حسابی در نیومده رو از بالای لونه ول می کنه پایین!جوجه هه هی جیک جیک می کنه،می ترسه،می لرزه، و از ترس اینکه نخوره زمین یا بمیره،بالهای نصفه نیمه ش رو باز می کنه...هی بال بال می زنه و فریاد می کشه تا اینکه مادر گنجشکه دو سانت مونده به زمین،می گیرتش تا زمین نخوره! این کار رو اونقدر تکرار می کنه،که جوجه هه پرواز رو یاد بگیره،یاد بگیره که استقامت کنه و پرواز کنه...بدونه که قد کشیدن سختی داره،بهای پرواز ترس و لرز و فریاده...که بهای پرواز سنگینه!

می دونین چیه؟من یه حسی دارم!یه حس عجیب و غریب!

احساس می کنم خدا همون مادر گنجشکه ست که می خواد به جوجه ش پرواز یاد بده!همون مادر گنجشکه خیلی قدرتمنده،پرواز بلده و همه پستی بلندیها و دشمنها و مسیر باد رو می شناسه...حس می کنم من همون جوجه بی پر و بالم که هنوز پرواز رو یاد نگرفتم...هنوز راه دارم تا رسیدن...هنوز مسیر باد رو نمی شناسم...

حس می کنم این روزها مادر گنجشکه منو از بالای یه پرتگاه بزرگ به پایین پرتاب کرده تا بتونم بالهام رو باز کنم...تا یاد بگیرم پریدن،جرات می خواد و سخته...درد داره...هول و هراس داره...

می خواد من نبرم! اونقدر بال بزنم،تا بپرم...تا بشم خود خود پرواز!


منبع: عطر برنج